بوسه اتشین

وبلاگ یه بچه دهاتی تنها خوش اومدی

می خواهم برگردم به روزهای کودکی

آن زمان ها که پدر تنها قهرمان بود…

عشــق ، تنها در آغوش مادر خلاصه میشد…

بالاترین نــقطه ى زمین ، شـانه های پـدر بــود…

بدتـرین دشمنانم ، خواهر و برادر های خودم بودند…

 تنــها دردم ، زانو های زخمـی ام بودند…

 تنـها چیزی که میشکست ، اسباب بـازیهایم بـود…

 و

 معنای خداحافـظ ، تا فردا

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391ساعت 0:23 توسط علی

هیج چیزی واسه گفتن نمونده.جز یه زره غرور که نمیزاره پیش همه زار زار گریه کنم اشکهایم را راحت میریزم و دیگه نیاز به فکر کردن و مرور خاطره نداره.اسون میاد وقتی که تنهام اسون اسون..دارم سبک میشم انگار همه عقده و ناراحتی طول عمرم را دارم یک جا خالی میکنم بدون دلیل بدون فکر اشک میریزم..این بهترین کاری که در حال حاضر میتونم انجام بدم..دوست دارم کور بشم نبینم فقط بشینم لذت ریختن اشکهای رو که سالها پیش باید میریخت و حالا یه جا داره میریزه و احساس کنم.هیچ چیز تو سرم نیست از کسی دلخور نیستم و واسه خودم متاسفم همین؟
نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 19:25 توسط علی

وقتی خاطرهای ادم زیاد میشه دیوار اتاقش پر عکس 

 میشه.اما همیشه دلت واسه اونی تنگ میشه که

نمیتونی عکسش رو به دیوار بزنی

نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 23:24 توسط علی

کاش می شد احساس خودم رو میگفتم.هر چه که در دلم بود . هرانچه

می خواستم..در دلم در سرم بود که من هم دوباره شروع کنم قصه

را که نا خواسته گریبانگیرش شدم .من دریافتم که میشود در همه حال

عاشق شد ناخواسته و ندانسته وقتی هر سخن و هر رفتار او برای من

لذت بخش و قابل پسند است وقتی نگاهش بهترین ارامش را برایم دارد

با او بودن را بهترین لحظه زندگیم میدانم و وقتی دوری او استخوانم را

به درد میاورد و نای حرف زدن ندارم.وقتی با رفتنش با دوریش همه

متوجه افکار در هم ریخته ام میشوند.چگونه میتوانم خودم را فریب دهم

-شاید هر وقت انسان میخواهد به ارامش برسد و چیزی کم ندارد باید

گرفتار شود .دوست داشتن هیچ مرزی نمیشناسد در هر شرایطی که

باشی.اما من گرفتار رفتار گفتار و شیوی سخن گفتن و معیار یک انسان

که شاید خودش هم نداند کیست و چه دارد شدم.کاش افکار پرتاطم مرا در

اندیشیدن به خود را می فهمید. که در این مدت کم چگونه هزار بار مردم

وزنده شدم تا که نداند دوستش دارم.و تا که نگویم دوستش دارم.شبها

را تا به صبح مینشستم و به یاد میاوردم که چشمهایش چه رنگیست

می کشیدم اما هیچ وقت درست نبود نه به زیبای نه به شادابی و نه به

غم باریش .کاش هیچ وقت تلنگر نگاه عاشقانه من رو درک نمیکرد.

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 0:34 توسط علی

کاش میشد در اوج تنهای. عمق وجود انسان ژر از شور و شعف بود

کاش میشد با هرنگاه سخنی میگفتیم هیچ وقت اندیشه دلمان را انکار

نمی کردیم

کاش میشد همه چیز را گفت

کاش زود عاشق نمیشدیم

کاش زود متفر میشدیم و هیچ وقت افسوس گذشته را نمیخوردیم

کاش فقط یه بار عاشق میشدیم

کاش احساس دوست داشتن در من یکی میمرد

من که همیشه میتونستم هر چرا دوست دارم بگم اما حال ناتوان و

عاجزم

چرا؟

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 23:40 توسط علی

دیروز که داشتم ایملاتو چک میکردم اینو پیدا کردم و برات دوباره فرستادم.1کم بیشتر بهداشت رو رعایت کن و وقتی ایمیل میفرستی بیشتر دقت کن
.
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 18:50 توسط علی

يك خانم و يك آقا كه سوارقطاري به مقصدي خيلي دور شده بودند، بعد ازحركت قطارمتوجه شدند كه در اين كوپه درجه يك كه تختخواب دار هم ميباشد ، با هم تنهاهستند و هيچ مسافر ديگري وارد كوپه نخواهدشد .
ساعتها سفر در سكوت محض گذشت ومرد مشغول مطالعه و زن مشغول بافتني بافتنبود.
شب كه وقت خواب رسيد خانم تخت طبقه بالا و آقا تخت طبقه پايين را اشغال كردند. اما مدتي نگذشته بود كه خانم از طبقه بالا، دولا شد و آقا را صدا زد و گفت: ببخشيد! ميشه يه لطفي در حق من بفرماييد؟
- خواهش ميكنم!
- من خيلي سردمه. ميشه ازمهماندار قطار براي من يك پتوي اضافي بگيريد؟
مرد جواب داد: من يه پيشنهاددارم!
زن : چه پيشنهادي؟
مرد: فقط براي همين امشب، تصوركنيم كه زن و شوهر هستيم.
زن ريزخندي كرد و با شيطنت گفت: چه اشكال داره ، موافقم!
- قبول؟
- قبول!
مرد گفت ، خب ، حالا مثل بچه آدم

خودت پاشو، برو از مهموندار پتو بگير. يه ليوان چائي هم براي من بيار. ديگه هم مزاحم من نشو

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 18:40 توسط علی

روزی شخصی در راهی در حال نماز خواندن بود

ومجنون بدون اونکه متوجه شود از بین او و مهرش عبور شد

مرد نمازش را قطع کرد و دادا زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی

مجنون به خود امد و گفت من که عاشق لیلی هستم ترا ندیدم

تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی

نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 0:25 توسط علی

 

اگه شانس بياري اينطوريه

*

*

*

*

*

*

 

اگه شانس بياري اينطوريه

*

*

*

*

اگه شانس نياري اينطوريه

*

*

*

* * * *

*

*

اگه شانس نياري اينطوريه

نوشته شده در چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 17:6 توسط علی

گالری عکس پیکسفا - pixfa.net

گالری عکس پیکسفا - pixfa.net

گالری عکس پیکسفا - pixfa.net

گالری عکس پیکسفا - pixfa.net

گالری عکس پیکسفا - pixfa.net

نوشته شده در جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 1:58 توسط علی

نوشته شده در جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 1:17 توسط علی

بوسه های عاشقانه,بوسه عاشقانه,عكس عاشقانه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 1:6 توسط علی

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 0:8 توسط علی

 

 

روزی، وقتی هیزم شكنی مشغول قطع كردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.

 


وقتی در حال گریه كردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می‌كنی؟

هیزم شكن گفت كه تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت. " آیا این تبر توست؟" هیزم شكن جواب داد: " نه.

فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید كه آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شكن جواب داد: نه

فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟

جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شكن خوشحال روانه خونه شد.

یه روز وقتی داشت با زنش كنار رودخونه راه می‌رفت زنش افتاد توی آب.

هیزم شكن داشت گریه می‌كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسید كه چرا گریه می‌كنی؟

اوه فرشته، زنم افتاده توی آب
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟

هیزم شكن فریاد زد" آره "
فرشته عصبانی شد. " تو تقلب كردی، این نامردیه"

هیزم شكن جواب داد: اوه، فرشته من منو ببخش.

 


سوء تفاهم شده. میدوونی، اگه به جنیفر لوپز " نه" میگفتم تو میرفتی و با آنجلینا جولی می‌اومدی و باز هم اگه به آنجلینا جولی "نه" میگفتم تو میرفتی و با زن خودم می‌اومدی و من هم میگفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می‌دادی

اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود كه این بار گفتم آره...

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 1:25 توسط علی

 

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*  

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 7:50 توسط علی

پيشنهاد تو چيست؟گريه بكنم تا غصه نخورم ؟ يا غصه بخورم كه گريه نكنم؟

فرقي نمي كند سوختن خواستي پس مي سوزم

تو كجايي چرا به سراغم نمي آيي؟ چرا به خوابم نمي آيي؟ راست مي گويي من  خواب نكرده ام حق داري اگر به خوابم نيايي

از تو تصويري تار به ذهنم مي آيد كه آتش به هستي ام مي زند من اگر لايق درد و شكستن بودم كاش به دست تو نمي شكستم آخر وقتي كه عزيز دلم هم راضي به شكستنم شود واي به حال دلم از دست كساني كه اين روزها را آرزو مي كردند

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 4:8 توسط علی


نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 7:14 توسط علی

در همه دنیا جاری

Picasion.Com

 

دلم تو را گاهی در آسمان میبیند

میان آنهمه ستاره،تورا ماه میبیند

گاهی میان رود، گاهی در گل

چون نور ،درخشان تو را میبیند

ای در همه ی دنیا جاری، جاری

هرجا میروم چشمانم تورا میبیند

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 3:42 توسط علی

تو باعث شدی یه چیزی رو بفهمم . بفهمم عشق یعنی چی ... بفهمم دل کجاست ... بفهمم وقتی کسی عاشق میشه چه حالی داره ... بفهمم درد عشق چیه ... حالا می دونم ... میدونم عشق یعنی تشنگی . عشق یعنی نیاز . عشق یعنی التماس . عشق یعنی
آرزو . عشق یعنی خواستن و بدست نیاوردن . عشق یعنی دویدن و نرسیدن . آره ، عشق یعنی نرسیدن

 
دوستی
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 22:46 توسط علی

بی وداع تصمیم رفتن را گرفتی و نماندی

تمام تار و پودم را تباه کردی

دست سردم را ز دستانت جدا کردی

مرا با این همه سختی رها کردی

مرا اینگونه خاموش چرا کردی؟

چرا کردی مرا همرنگ تنهایی؟

چرا کردی مرا شبگرد این شبهای بیداری؟

در کنار لحظه های دشوارم نماندی

بی وداع تصمیم رفتن را گرفتی و نماندی

دیگر اکنون با یاد تو در این جهان می مانم

نام زیبای تو را در هر دو جهان می خوانم

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 23:58 توسط علی

بوسه کارتونی
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 6:11 توسط علی

celebritydailynewscelebritydailynews.blogfa.comcelebritydailynews
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 23:17 توسط علی

بوسه


بوسه مگر چيست فشار دو لب


آنکه گناه نيست چه روز و چه شب


بوسه يعني ُ وصل شيرين دو لب


بوسه يعني عشق در اعماق شب


بوسه يعني مستي از مشروب عشق


بوسه يعني آتش و گرماي تب


بوسه يعني لذت از دلدادگي


لذت از شب ُ لذت از ديوانگي


بوسه يعني حس خوب طعم عشق


طعم شيريني به رنگ سادگي


بوسه يعني ُ آغازي براي ما شدن


لحظه اي با دلبري تنها شدن


بوسه آتش مي زند بر جسم و جان


بوسه بر مي دارد اين شرم از ميان


بوسه يعني شادي و شور و نشاط


بوسه  يعني قلب تو از آن من



بوسه يعني تو هميشه مال من

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 9:44 توسط علی

آرام تر بگذر!
اي مسافر !
اي جدا ناشدني!
گامت را آرام تر بردار
از برم، آرام تر بگذر
تا به کام دل ببينمت.
بگذار از اشک سرخ
گذرگاهت را چراغان کنم.
آه! که نمي داني
سفرت روح مرا به دو نيم مي کند.
و شگفتا که زيستن ؛ با نيمي از روح, تن را مي فرسايد.
بگذار بدرقه کنم
واپسين لبخندت را
و آخرين نگاه فريبنده ات را.
مسافر من!
آن گاه که مي روي
کمي هم واپس نگر باش .
با من سخني بگو.
مگذار يکباره از پا در افتم
فراق صاعقه وار را
بر نمي تابم.
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز.
آرام تر بگذر.
تو هرگز مشايعت کننده نبودي
تا بداني وداع چه صعب است.
وداع، طوفان مي افريند.
اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي
باران هنگام طوفان را که مي بيني !
آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري.
من چه کنم ؟
تو پرواز مي کني
و من پايم به زمين بسته است.
اي پرنده!
دست خدا به همراهت
اما نمي داني
که بي تو به جاي خون
اشک در رگ هايم جاريست
از خود تهي شده ام
نمي دانم تا باز گردي
مرا خواهي ديد؟
نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 11:10 توسط علی

کاشکی مانیتورت بودم .... همیشه رخ به رخت بودمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comکاشکی کیبوردت بودم .... همیشه زیر انگشتات بودمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comکاشکی هدفونت بودم .... همیشه در گوشت بودمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comکاشکی موست بودم .... همیشه تو مشتت بودمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comکاشکی پس وردت بودم .... همیشه تو فکرت بودم

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 20:18 توسط علی

http://www.gigaimage.com/images/nifsvf7li44jxt3imu9l.gif

 بوس ازلب = عشق

 بوس از بازو = شوخی

بوس از گردن = نیاز

 بوس ازپیشانی = آرامش

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 20:16 توسط علی

می خواهم لبهایم  لبهایت را  در آغوش بگیرد
می گذاری ؟
اجازه می دهی کمی ... ( فقط کمی ..! ) به آغوشت فکر کنم ؟
دست خودم نیست ... وقتی به چشم هایت نگاه می کنم ... کنترلم را از دست می دهم ... نمی توانم در برابر لبخندت مقاومت کنم ... می فهمی ؟ دوست دارم همان زمان در آغوش بگیرمت ... اما ....

خوب دیوانه ام دیگر ... و تنها ...
یک روز از راه رسیدی و با آن غرور دوست داشتنی ات به دار آویختی لبخندم را ...
یادت هست ؟؟!! 
آیا یادت می آید و گاهی فکر می کنی به کسی که قبلاً در فکرش نبودی ؟؟
می بینی چقدر عوض شده ام ؟ می دانم که نمی خواهی به رویم بیاوری 
قبل از آن بوسه ها ... و قبل از این  .... که بوده ام .... چقدر پرت ... چقدر گیج ... تازه به خودم آمده ام ...
دیوانه تو تمام من را تغییر دادی ... من اهل عاشقانه نوشتن نبودم آخر ...
سرکش تر از آن بودم که دوست بدارم ، نگران شوم ، دست دراز کنم ، تقدیر گوش کنم ....و بگویم دوستت دارم ...
اجازه می دهی دعا کنم که از راه برسی و من به چشمانت خیره شوم ... ؟! 
آیا اجازه دارم هر شب زمانی که روی تختم دراز می کشم تقدیر را به یاد تو گوش دهم ...

و باز اجازه دارم همراه آن کمی اشک بریزم ... و باز به تو فکر کنم ...
به من اجازه بده ... من از فکر کردن به تو لذت ببرم .....  بگذار این حلقه های اشکم را به گردن بیاویزم و ویران شوم ... ویران شوم ... دوری تو کم کم دارد ویرانم می کند .. 
می فهمی ؟
......... چه قدر دلم می خواهد ضربان قلبم را با دستهایت حس کنی وقتی ناخوانده به اتاق تنهایی هایم می آیی ...!! و می ایستی و به حرکاتم دقیق می شوی ..
آنقدر چشمانت نجیب است که معذب نمی شوم که .... من با تو از این حرفها ندارم ...
آخر تو که نمی دانی ... چقدر خوب نگاهم می کنی ... آنقدر که احساس می کنم هیچ چیز به تن ندارم ...
همیشه یک گوشه از اتاقم هستی .... و به من ذل میزنی ...

دفتر شعرم را ورق می زنی ... روی تختم دراز می کشی ( وقتی می خوابم از بوی عطرت دیوانه می شوم ) .... وقتی نقاشی می کنم نگاهم می کنی ... گاهی هم می آیی و قلمو را از دستم می گیری و آرام زیر گوشم می گویی ............. مهتاب را سفید تر بکش و می روی .... و من چشمانم به در سفید می شود تا دوباره بیایی و چیزی بگویی و بر هم بریزی تمام افکارم را .... دیوانه ... تو دیگر داری دیوانه ام می کنی ...
.... خسته شدم از بس با تو حرف زدم و تو سکوت کردی ...
چقدر فکر کنم و منتظر باشم ... چقدر آخر فکر کنم ....
به این که تو کی قرار است بیایی بیرون از فکر من ...
نه ... اشتباه نکن .... از فکرم بیایی بیرون معنی اش این نیست که دیگر بهت فکر نکنم ...
منظورم این بود که دیگر فقط یک فکر نباشی ... وجود داشته باشی ... واقعاً
همین طوری .... همین شکلی که من تصور می کنم ... 
آخر تو که نمی دانی ... من ... تنهام .... مدت هاست که تنهام .... بیا...!و به رویا هم دستی بکش  و رنگی بزن و بهار کن زمستان افکارم را

بیا...


می آیی ؟

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 20:6 توسط علی

نمیدونم .اما قلب من یکی از این حالتهارو نداره. یا به سرعت میتپه  یا شکسته .یا خورد شده

نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:59 توسط علی

چه دیر آمدی........

تو آن هنگام آمدی........

 که..... چشمانم : آنقدر در فراقت اشک  ریخته بودند که اشکی برای از شوق گربستن نداشتند..

که...... موهایم : در انتظارت جو لانگاه غبار سربی اندوه  گشته و رنگ باخته اند.......... 

که...... چهره ام : پر از چین و شکن شده و از همنشینی با گونه های بهاریت شرمساری میکند..

که...... لبهایم : حرارت تنفسهای سوزانت را نمی فهمند..............

که ..... بازوانم : توان در آغوش فشرد نت را فراموش کرده اند...............

که ..... قلبم یارای آنچنان تپیدن ها را از دست داده است...........

که ..... پاهایم  بار سفر بر بسته اند و راهی دیاری بی باز گشت شده اند........

                                                                                     چه دیر آمدی .......!!!!!؟؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 0:57 توسط علی




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت